بربساطی که بساطی نیست...
 


یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه می گفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.

خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری؟ و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله آدم خوار می افته. آدم خوارها می بندنش به درخت و می خواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.

اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو آزاد میکنن.

پادشاه یاد دوستش می افته و میره از زندان درش میاره و میگه ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو می خوردن... دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و... . میگه من اگر زندان نمی رفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم آدم خوارها منو که می خوردن!

[ ۱۳٩٢/٥/٢٢ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

About

اسماعیل حکمتی منامن هستم ازدبیران دبیرستان ناحیه ی یک اردبیل درخدمت دوستان همکارودانش آموزان عزیز.
Blog Categories
 
صفحات اختصاصی
Blog Custom

كد موسيقي براي وبلاگ