بربساطی که بساطی نیست...
 

عموی مهربان من کجایی؟

همیشه جاودان من کجایی؟

تورفتی رفتنت داغونمان کرد

امیدآشیان من کجایی؟

چهل شب چشم من با گریه خو کرد

چه شب‌ها با تو بودن آرزو کرد

چهل شب تا سحر نقش خیالت 

کنار من نشست و گفتگو کرد

تو که دانشت، خانه ها را استوار و راهها را هموار می ساخت 

 

تو که مهربانی را گسترده می خواستی و انسانیت را ستایش می کردی

 

هیچکس چون تو سرود زیبای یاری رساندن بر قله های رفیع عشق را

 

بی هیچ ادعا و بی هیچ چشمداشتی فریاد نمی کرد

و آنگاه که باید یاری می شدی، هیچکس را یارای یاری رساندن به تو نبود

چهل روز است که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارت سپری کردیم و ناباورانه روزهایمان را به شبهایمان گره زدیم و شبهایمان را به امید آن که صورت ماهگونت را یک بار دیگر در خواب به نظاره بنشینیم، به صبح رساندیم . طنین صدای دلنشینت هم چنان در گوش ما، مهربانیت در قلب ما و زیبایی چهره ات همیشه در یاد ماست.

روحت شاد ویادت گرامی باد.

اگرسری به وبلاگ بنده زدید واین متن راقرائت فرمودیدروح پاکش راباصلوات وفاتحه ای یادکنید.    

[ ۱۳٩٤/٥/۱۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
  • نکاتی چندمربوط به وابسته های وابسته:

1- وابسته ی وابسته حداقل درگروه سه واژه ای اتفاق می افتدالبته به استثنای نقش نمای اضافه.

مثال:کتاب خواهربزرگتر

2- اگردرگروه سه واژه ای هسته دروسط باشد وابسته ی وابسته ممنوع است وهرگزنخواهدبود.

مثال:اولین همایش بین المللی

3- اگردرگروه سه واژه ای بعداز هسته صفت بیانی بیاید بازهم وابسته ی وابسته نخواهدداشت .

مثال:دانش آموزممتاز مدرسه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٢/۳ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
[ ۱۳٩٤/۱/٢٠ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
 یشاپیش عیدسعیدنوروز ،بر تمامی هم وطنان،دوستان،یاران،اقوام،همسایه هامخصوصادانش آموزان عزیز،بالاخص دانش آموزان کنکوری مبارک باد.
[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]

       حسین پناهی

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت . چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود . از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است ، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است ، ولی این را هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی ، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند ، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور ،روغن دیگر مشکلی ندارد . بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان ، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند . این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد . حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد . سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند

با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد ، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش ، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت

نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود ، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد
در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده ، نحوه خاص سخن گفتن ، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود . اما حسین پناهی بیشتر شاعربود و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت . نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد ، این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.

 سرانجام ۱۴ مرداد سال ۱۳۸۳ صدای پای مرگ در خانه حسین پیچید و او را به سکوت ابدی فرو برد و آنگونه که خودش می گفت:

 “پابرهنه  با قافله به نامعلوم می روم،
با پاهای کودکی ام، عطر برگه ها،
مسحور سایه کوه، که می برد با خود رنگ و نور را.
پولک پای مرغ، کفش نو، کیف نو و جهان هراسناک کهنه،
آه سوزناک سگ،
سال های سال است که به دنبال تو می دوم،
پروانه زرد، و تو از شاخه روز به شاخه شب می پری
و همچنان…”

  پس از این فوت ایشان به خواست خودش در زادگاهش و در کنار قبر مادرش در آغوش خاک آرام گرفت، چنانکه پیشتر گفته بود:‌”به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.”

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]

یعنی من سیرسیرم حسنک نیایی!!!

یعنی این چه کاریه؟چه ماجرایی؟!

درکه تق تق بخورد به یاد آن روز

نا،ندارم که بپرسمش شمایی؟؟ 

تونیامدی گرسنه ماندیاران

چشم بردر،که عزیزمن بیایی...کاش حسنک بودنمی آمد،کاش بود دیردیربه ماسرمی زد،اگربود گرسنگی احساس نمی شدچون دوستمون داشت،ماهم اورادوست داشتیم.یادبادآن روزگاران یادباد.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
دلم برای دروغ های شیرین وبه یادماندی چوپان دروغ گوتنگ شده است درروزگاری که باید چراغ به دست گرفت وکوچه به کوچه به دنبال دروغ گوگشت مگرمی شودپیداکرد؟هرگز!!! 
[ ۱۳٩۳/۱٢/٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]

ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻫﻮﺱ ﭼﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺗﺮﻳﻦ
 ﺷﺎﺧﻪﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ. 

 ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ  

نمی ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱﺑﭽﻴﻨﻲ ... 

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ . 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟ 

 ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ 

 ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ 

 ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ . 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ ...! 

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟ 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ 

 ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ 

 ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ... 

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ . 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ : ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ 

 ﮔﻔﺖ : 

 ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ 

 ﻛﺮﺩﻡ . ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ 

 ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ . 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ ...! 

 ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﻋﺸﻖﻫﻮﺱ!!!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل حکمتی منامن ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

About

اسماعیل حکمتی منامن هستم ازدبیران دبیرستان ناحیه ی یک اردبیل درخدمت دوستان همکارودانش آموزان عزیز.
Blog Categories
 
صفحات اختصاصی
Blog Custom

كد موسيقي براي وبلاگ